#سندروم_اردک چیست؟

اصطلاح سندروم اردک توسط پژوهشگران دانشگاه استنفورد بعد از بررسی پست‌های مجازی چند دانشجو که خودکشی کرده بودند ابداع شد.


ادامه ...

چرا بعضی از دوستی‌ها صمیمانه‌تر از بیشتر ازدواج هاست؟

ویلیام گلاسر معتقد است پاسخ در تمایل به کنترل کردن ماست.
 
ما در روابط دوستانه نیازی به کنترل و تغییر دیگری نمی‌بینیم. او را می‌پذیریم و سعی می‌کنیم با عیب و حسن او کنار بیاییم و از بودن در کنارش لذت ببریم.
 
ولی در زندگی مشترک اغلب زوج‌ها به‌شدت تمایل به کنترل و تغییر دیگری دارند تا با خواسته‌ها و ایده‌آل‌هایشان نزدیکتر شود. غافل از اینکه ما قادر به کنترل و تغییر دیگران نیستیم.
 
همین تلاش دائمی برای کنترل و تغییر دیگری باعث میشود ما نتوانیم حقیقتا از بودن در کنار یکدیگر لذت ببریم.
روزی که متوجه بشویم این موضوع از توان ما خارج است و دست از کنترل دیگری برداریم، صمیمت به رابطه ما برمیگردد
 
نظریه_کنترل /ویلیام گلاسر

ادامه ...

#قدرت افکار(ذهن)

روزی یک راهب هندی و شاگردش به شهر بزرگی رسیدند. آنها هیچ پولی همراه خود نداشتند ولی به غذا و جایی برای استراحت نیاز داشتند.


ادامه ...

بزرگی را گفتند تو برای تربیت فرزندانت چه میکنی؟ 
 
گفت: هیچ کار 
 
گفتند: مگر میشود؟ پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟ 
 
گفت: من در تربیت خود کوشیدم، تا الگوی خوبی برای آنان باشم. 
 
فرزندان راستی گفتار و درستی رفتار پدر و مادر را می‌بینند، نه امر و نهی‌های بیهوده ای که خود عمل نمی‌کنند.

ادامه ...

راز خوشبختی

زوجی که بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشون را جشن گرفته بودند در شهر مشهور شده بودند به اینکه در طول 25 سال زندگی مشترک حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. توی مراسم خبرنگار یکی از روزنامه‌های محلی تصمیم گرفت تا راز خوشبختی این زوج رو ازشون  بپرسه و به عنوان یه داستان عاشقانه جذاب تو روزنامه چاپش کنه.
 
نزدیک شد وپرسید.:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ چطور ممکنه؟ یعنی شما این همه سال با هم اصلا مشاجره ای نداشتید ؟
 
شوهر روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه : بعد از ازدواج برای ماه عسل به مزرعه کوهستانی یکی از اقوام رفتیم. اونجا برای اسب سواری دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش می‌اومد.
همون اول راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زمین انداخت . همسرم خودشو جمع و جور کرد و با آرامش نگاهی به اسب انداخت و گفت :"این بار اولت بود". دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم به پشت اسب زد و گفت : "این بار دومت بود". بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش هفتیرش رو از کیفش در آورد و شلیک کرد و اسب رو کشت.
 
 سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی ؟ حیوان بیچاره رو کشتی ! پولشو از کجا بیاریم؟ دیوونه شدی؟"
 
همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت : "این بار اولت بود."

ادامه ...

صفحه 4 از 8 « قبل 1 2 3 4 5 6 7 بعد »   برو به 

مطالب مرتبط